سلام![]()
میدونم الان که دارم اینو مینیویسم بازدید کنندهای وبلاگ ممکن یه نفر هم نباشند!
ولی من بازم مینویسم چی میخواستم بگم آهان یادم اومد میخواستم یه خاطره بگم ،یادمه یه روز توی دوران دبیرستان ساله اول ،سر زنگ زبان با یکی از بچها تصمیم گرفتیم که از کلاس جیم بشیم خلاصه قابل اینکه زنگ بخور کیفو بردشتیمو رفتیم تو حیات ،اولش تصمیم گرفتیم از مدرسه بریم بیرون رفتیم بیرونو یه شکمی از عضا دروردیم بعدش حوصلمون سر رفت گفتیم بریم مدرسه بینیم چه خبر رفتیم دیدیم زنگ ورزش یه کلاسه دیگست و دارن بسکتبال بعضی میکنن ما هم که عشق بسکتبال
خطره مقابل با ناظمو فراموش کردیمو رفتیم بازی،وسط بازی بودیم یهو سرکلهٔ آقای ناظم پیدا شو(حالا خر بیارو باقالی بار کن).
ناظم:اینجا چه غلطی میکنین؟![]()
من:آقا اومدیم آب بخوریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
ناظم :آره جون خودتون زود برین کلاس ببینم![]()
ما:همین الان میریم
ولی من میدونستم نمیشه رفت سر کلاس چون ما آسان سر کلاس نرفت بودیم کیفمونم تو کلاس نبود پس با هزرتا ترس و دل هر رفتیم یه گوش قایم شدیم و تا آخر زنگ مثه بید لرزیدیم!!![]()
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 توسط Arsalan | لينك ثابت |

